تبليغاتX
دست نوشته های بی غرض




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


دست نوشته های بی غرض

از قطار که پیاده شدم هجوم هوای دود آلود و خفه ی تهران رو حس کردم . خوشبختانه این بار بار کمی داشتیم و لازم نبود که زود از قطار بیرون بپرم تا باربرها رو از دست ندم . عقل ناقص معمارهای این استگاه به این موضوع قد نداده بود که سطح شیبداری رو برای باربرها و چرخ دستی هاشون طراحی کنن تا اون ها مجبور نباشن خودشون و وسایل مسافرها رو کشون کشون از پله ها بالا ببرن .

 از پله ها بالا رفتم و کمی بعد وارد سالن انتظار ایستگاه شدم . روی تابلویی با خط درشت نوشته شده بود : خوش آمدید . و البته فراموش کرده بودند که در ادامه اش بنویسند به : شهر فساد .

پیدا کردن یه مسافرکش خوب جلوی راه آهن کار واقعا مشکلیه . بالاخره یه راننده راضی شد که ما رو برسونه . مردی با قد نسبتا کوتاه و ریش های نسبتا بلند . تسبیح به دست . همان طور که یکی از ساک ها دستش بود و ما را به سمت ماشین می برد چند راننده ی دیگر که عضو آژانس راه آهن نبودند با صدای بلند رو به مرد راننده گفتند : " آهای ... کجا مسافر می بری ... وایسا ببینم !!  " . با سرعت از کنارشان عبور کردم و ادامه ی حرف هایشان را نشنیدم تنها شنیدم که راننده ای گفت " بابا چی کارش داری فامیلشونه .. " .

ماشین این راننده فاصله ی زیادی از ایستگاه داشت و همین موضوع من را خسته کرده بود . بالاخره به پژوی ۴۰۵ مشکی رنگ رسیدیم و ساک ها رو بار ماشین کردیم . ترافیک خیابون رو به افزایش بود و صف طویل اتوبوس خبر از یک روز تازه رو می داد .

راننده که لهجش نشون میداد رشتیه با دیدن موتورسیکلت هایی که تو کامیون کنار هم ردیف شده بودند گفت : " ای بی شرف ها ! همش موتورسیکلت میارن . همشونم آشغال چینی اند . پسر من هم هی گیر داده که برام موتور بخر . می گم ماشین رو حاضرم بهت بدم ولی موتور رو نه " .

... ادامه دارد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:49 توسط ر.ا.ب| |

زنگ ادبیات بود . معلم به شدت از نمره های دانش آموزان شاکی بود . چهره ی برافروخته اش خشمش را به خوبی نشان می داد . با غیظ گفت که تمام کسانی که درصد نمره شان زیر ۷۰ بوده باید پانزده مرتبه از سوالات امتحان رونویسی کنند . همهمه ای در کلاس به راه افتاد . از هر طرف صدای اعتراضی بلند می شد و البته خواهش ها و تمناها برای تخفیف جریمه .

معلم بر تصمیمش مصر بود و به هیچ وجه کوتاه نمی آمد . طبق منطق او درصد ۶۸ و ۳ نیز باید یک جریمه را می نوشتند و این برای یکی از دانش آموزان به هیچ وجه قابل تحمل نبود !!

زنگ بعد باز معلم ادبیات آمد . اما این بار بر روی تخته آیه ای را مشاهده کرد : " افمن کان مومنا کمن کان فاسقا هل یستوون " ؟ . ابتدا سراغ تخته پاک کن رفت و " هل " را به " لا " تغییر داد تا آیه شکل صحیحش را پیدا کند و بعد پرسید :  " کی اینو نوشته ؟ اونم غلط !؟ " . 

یکی از دانش آموزان دستش را بالا برد . معلم نطقش گل کرد و سخنرانی کرد که : " نه کسی که ۸۰ میزنه مومنه و نه کسی که ۳ درصد فاسق " . اما شاگرد بلافاصله گفت : " ولی آیا کسی که  ۶۸ درصد زده با کسی که  ۳ درصد زده برابره ؟ باید یه جریمه بگیرن ؟ " .

تمام کلاس غرق در شادی شد . صدای کف زدن و فریادهای الله اکبر در هم پیچید !! و معلم بالاخره کوتاه آمد .

آن شاگرد من بودم !!!

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 23:48 توسط ر.ا.ب| |

سلام

این شب ها رو به همتون تسلیت می گم و امیدوارم که دعاهاتون مستجاب شده باشه . ما رو هم فراموش نکنید .

دیروز واسه احیا رفتم مسجد ; شب نوزدهم تو بخش پایینی مسجد نشسته بودم تا هم خودم رو گم و کور کرده باشم و مجبور نباشم هی دم به دقیقه واسه این و اون بلند بشم و سلام علیک کنم و هم این که ببینم پیش بقیه ی اهالی مسجد بودن چه حالی داره چون من همیشه صف اول می شینم .

ولی اون شب خیلی بهم حال نداو  به خصوص این که جمعیت اون بخش خیلی زیاد بود و آدم واقعا احساس خفگی می کرد و بوی سیگاری هم که یکی از همین جوونا می داد اون قدر شدید بود که باور کنید کم مونده بود بالا بیارم !!

دیشب کنار یه پیرمرده نشستم . همونی که هفته ی قبل ماشینش تو تپه گیر کرده بود . به قیافش میخورد که مشهدی باشه و واقعا هم مشهدی بود . سر صحبت رو که باز کرد بهم گفت :

_ (( چون تو جوون خوبی هستی این خاطره رو بهت می گم :

سال 43 - 44 بود و من بدجوری مریضی اعصاب گرفته بودم . همین طوری خود به خود به این و اون می پریدم . کاری هم نداشتم که زورم میرسه یا نه تازه فقر و تنگدستی هم از یه طرف فشار میاورد . واسه همین تصمیم گرفتم برم مشهد حرم امام رضا ( ع ) شاید اون جا شفا بگیرم . زن و بچه رو گذاشتم شهرستان ... ( که من یادم نمیاد کجا رو گفت !! ) و بهشون نگفتم می رم مشهد .

اتفاقا تو مشهد یه سری از پنبه کارهای گرگان زمین ( خودش می گفت گرگان زمین ) رو دیدم که من رو می شناختم . هر روز بهشون سر می زدم  و اون جا دعا اینا واسشون می خوندم . ده شب مشهد بودم و هر شب دخیل ( پارچه سبز رنگ ) به ضریح می بستم .

شب دهم بود که دیدم یه نفر با دست به سرم زد و گفت : " محمد پاشو ! پاشو دیگه خوب شدی ! " . من که تو حالی شبیه به اغما بودم و تو خواب و بیداری به سر می بردم خیلی ملتفت نشدم . دوباره همون صدا اومد و با دست به سرم زد و گفت که پاشم .

بلند شدم و دیدم که هیشکی نیست . فرداش که رفتم پیش زن و بچم زنم بهم گفت که اصلا یه جور دیگه شدم !!  ))

خود پیرمرده بهم گفت که از اون موقع تا حالا دیگه به قرص و دکتر و دارو نیاز پیدا نکرده !!

 

این داستان واقعی بود و من بدون واسطه نقلش کردم امیدوارم که موجب تقویت ایمان دوستان باشه و خود این داستان نشانه ایه بر حقانیت اهل بیت (علیهم السلام ) که امیدوارم غافلان ازش پند بگیرند .

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 19:7 توسط ر.ا.ب| |

بالاخره مادرم من رو راضی کرد که باهاش برم تجریش خرید . معمولا من از جاهای شلوغ خوشم نمیاد مخصوصا اگه بدونم که باید اون جا دو - سه ساعتی الاف بشم !

همین طور که تو پیاده رو قدم می زدیم دیدیم که یه پیرمرد حدودا هفتاد ساله جلوی یه مغازه ی لباس فروشی نشسته و واسه در امون موندن از نور شدید آفتاب ظهر یکی از اون زیر پیراهن هایی رو که می فروشه انداخته جلو صورتش . چهره اش نشون می داد که اصلا از اون کسایی نیست که واسه گدایی یا طمع دست به دست فروشی بزنن . چهره ی خسته ای داشت که چین و چروک های روی صورتش و رنگ سفید محاسنش این خستگی رو تشدید می کرد .

مادرم ایستاد تا ببینه چی می فروشه . تو بساطش به جز زیر پوش و شرت چیز دیگه ای نبود . همه شون هم سفید بودن . پیرمرد شروع به صحبت کرد با لهجه ی ترکی غلیظ و دائم هم می گفت که جنس لباس ها نخیه و بافت خود تبریزه .

مادرم دو تاشو انتخاب کرد و تا پیرمرد دنبال یه نایلون بگرده تا زیرپیراهن ها رو توش بندازه سر صحبت رو بازکرد و گفت :

-  حاج آقا تو این گرما اذیت میشید چرا نمی رید تو سایه بشینید ؟

- آخه اون جا هم سردم میشه .

- مگه پسر ندارین که تو این سن کار می کنید ؟

- چرا ; ولی مگه پسرام پول در میارن به من میدن ؟

دیگه ادامه ی گفتگو رو دنبال نکردیم . قیمت لباس ها شش هزار تومن شد و ما یه پنج تومنی با یه دو تومنی گذاشتیم و رفتیم .

نگاه تشکر آمیز پیرمرد پشت سرمون بود .

    *                                                 *                                             *

توی بازارچه ی تجریش خیلی نمیشه موند . از بس که شلوغه . تو غرفه ی میوه ها بودیم که زن حدودا پنجاه - شصت ساله چادر مادرم رو کشید و با التماس پول خواست . پونصد تومنی گرفت .

مشغول خرید بودیم که متوجه شدم داشت قیمت خیار رو از فروشنده می پرسید ! بعید می دونم از اون هایی باشه که بچه هاش لنگ خیارن و اومده به هر قیمتی شده خیار تهیه کنه !

.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:11 توسط ر.ا.ب| |

سلام

دو روز پیش کمی زودتر کلاسامون تموم شد واسه همین من هم فرصت رو غنیمت دونستم و تصمیم گرفتم که کمی به محله های سمت کاشونک که یکی از لوکیشن های رمانم قراره اون جا باشه سر بزنم تا بلکه بتونم خونه ی دلخواهم رو که پیدا کنم و ازش الهام بگیرم .

سوار تاکسی شدم و نزدیک دارآباد پیاده شدم . جلوی دکه روزنامه فروشی که تازه از سر کاشونک به اون جا منتقل شده . یکی از کوچه های فرعی بکر و دست نخورده ! رو پیدا کردم و توش راه افتادم .

عرض کوچه به زور اندازه ی یه ماشین می شد و هر چی جلوتر می رفتم شیب کوچه تصاعدی می رفت بالا ! خونه های یک طبقه - دو طبقه با حیاط های کوچیک که پر از درخت بود در کنار مغازه هایی که به کسب و کارشون مشغول بودن یک حس نوستالژی عجیب رو در آدم زنده می کرد ! همین طور که می رفتم جلو شیب خیابان زیاد می شد و کار به جایی رسید که احساس کردم الآن زانوهام می شکنه !

کوچه رو رد کردم و وارد خیابون اصلی شدم . باز یک فرعی دیگه پیدا کردم که غربی شرقی بود واسه همین شیب زیادی نداشت . خونه ای رو که می خواستم پیدا کردم : یک خونه ی دو طبقه که یه زیر زمین داشت . تو حیاطش درخت زیادی نبود و البته حیاط خیلی کوچیکی هم نبود . سبک معماری خونه مثل خونه های روستا بود و معلوم بود در زمانی ساخته شده که شمال تهران - به خصوص دارآباد - هنوز آباد نشده بود . تنها اشکال خونه این بود که داشتن تخریبش می کردن تا یه آپارتمان چند واحدی توش بسازن !!!

از اون کوچه که رد شدم دوباره شیب تند خیابون شروع شد . کمی که پایین رفتم وارد خیابون باریک و پر پیچ و خمی شدم که به خونمون می رسید . از این خیابون یه فرعی هست که کلی پله می خوره میره بالا . یهو تصمیم گرفتم که از اون جا هم عبور کنم شاید چیز بهتری ببینم .

پله ها رو بالا رفتم و پیچیدم تو یک کوچه ی فرعی که از قبلی ها خیلی باریک تر بود طوری که اولش فکر کردم بن بسته ولی بعد که کمی جلوتر رفتم فهمیدم به یه جایی می رسه .  وارد کوچه شدم . خونه ها به سبک جنوبی بودن و چند تا زن - مثل خونه های روستایی - روی پله های جلوی خونشون نشسته بودن و صحبت می کردن . تا من رو دیدن رو گرفتن و البته یک در هم باز شد که از توش یک خانم که معلوم بود اصلا فکرشم نمی کرده غریبه ای تو کوچه بیاد اومد بیرون . و البته چون بی حجاب بود بلافاصله در رو بست .

خونه های اون کوچه با بقیه ی خونه ها کمی فرق داشت . نمای بیشتر ساختمون ها سنگی بود ( نه سنگ مرغوب ) و رنگی مایل به قهوه ای داشت . گلدون های شمعدانی کنار پنجره ها به چشم می خورد و در کل آدم رو یاد ایتالیای دهه ی پنجاه می انداخت !

تو خیابونی که شیب زیادی داشت و بعدش خونه ی ما بود یه پژو آردی گیر افتاده بود . هشتاد درصد بغل ماشین به گاردریل کنار خیابون گیر کرده بود و راننده هر چقدر گاز می داد نمی تونست خودش رو از اون جا نجات بده . کمی جلو رفتم که ازم درخواست کمک کرد . یک مرد دیگه هم که داشت با موتور رد می شد به کمکمون اومد . خلاصه یکی - دو نفر دیگه هم اومدن و ماشین رو هول دادیم . هر چقدر زور می زدیم انگار فایده نداشت چون ماشین باز هم به سمتمون یورش می برد !!

تو دلم گفتم خدایا قسمت رو ببین !! اومدیم خیر سرمون لوکیشن رمان رو ببینیم الآن داریم ماشین هول میدیم ! البته تو دلم خدا رو شکر کردم که اون روز صدقه دادم چون شما هم اگه شیب خیابون و سنگینی ماشین رو میدید خطر رو از اعماق قلبتون حس می کردید !!

به هر ترتیبی بود ماشین رو از اون مخمصه نجات دادیم و من راهم رو گرفتم و رفتم .

به خونه که رسیدم خیلی خسته شده بودم ...

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20:20 توسط ر.ا.ب| |

سلام

نمی دونم چقدر حوصله می کنید و مطالب من رو می خونید . یا اصلا نمی دونم واقعا چه قدر بهشون توجه می کنید . به هر حال توقعی هم ازتون ندارم چون خودم به بی کیفیتی مطالبم واقفم .

به هر حال امروز هم زده سرم کمی پرچونگی کنم :

این روزها تو جامعه ی ما واقعا یه وضعیت نابهنجاری به وجود اومده . نه حساب دینمون درسته و نه حسابه دنیامون . از طرفی یک جوی که مخصوصا بین جوونا حاکمه به طور افراطی دین و اخلاق و هرچیز دیگه ای رو که انسان برای انسان بودنش بهشون نیاز داره پس می زنه . تنبلی و هرزگی رو ستایش می کنه و استدلالشم اینه : " ولشون کن ! گور بابای همشون ! " . این طیف از یه طرف فضای یاس و ناامیدی رو ایجاد می کنن و از طرف دیگه بخش عمده ای از جنایات اجتماعی رو شکل می دن . نمی خوام فیلسوفانه صحبت کنم ولی می خوام بگم که واقعا اوضاع خرابه .

یک طیف دیگه هم شاید خیلی با گروه بالا فرقی نداشته باشن فقط ادای فرهنگ و انسانیت رو در میارن ولی وقتی بری تو کارشون میبینی که حتی از اون بالایی ها هم بدترن چون از یک طرف دین و خدا و نماز و... رو دست می ندازن و از پیشرفت و شکوه گذشته ی تاریخ ایران صحبت می کنن و از طرف دیگه خودشون پست ترین کارها را می کنن . اگه پسر باشن تا دلشون بخواد دوست دختر می گیرن ; پارتی های اون چنانی میرن ; ترک ها رو مسخره می کنن و البته تو نامردی هم کم نمی ذارن و البته وقتی هم که پای بحث های آسیب شناسی جامعه در میون باشه متکلم وحده همه رو می کوبن . اگه هم که دختر باشن دیگه بدتر !! تمام فکر و ذکرشون دوست پسر و مد و آرایشه و فلان دوست و اس ام اس و... است .

البته هر دو طیف یک ویژگی مشترک دارن : هیچ کدوم به زندگی جز جنبه ی مادی ش نگاه نمی کنن و البته که صحبت کردن از چیزی مثل " دین " واسه ی این افراد کم تر از فحش ناموس نیست !! ( هر چند که اغلب رو ناموس هم خیلی حساسیت ندارن ! ) .

می خوام بگم که واقعا اوضاع جامعه خرابه . همه فکر بدبختی خودشونن و اون قدر فشار اقتصادی روشون بالاست که دیگه فرصت نمی کنن فکر کنن پولی که به دست میارن حلاله یا حرام . طبقه ی فقیر مجبوره  واسه زنده موندن حرام بخوره ; طبقه ی متوسط برای پولدار شدن و طیقه ی پولدار هم واسه این که اون قدر در بیاره تا ندونه اضافشو کدوم گوری خرج کنه !

شاید این مسئله ی حرام خوری در نگاه اول خیلی بد به نظر نرسه ولی اگه واقعا ریشه یابی بشه این بدترین مسئله ی ممکنه که جامعه ی ما باهاش درگیره . وقتی نون حروم تو سفره ی کسی میره اون شخص و هر کسی که از اون سفره می خوره یک جور مقاومت در برابر معنویت پیدا می کنه . اصلا حالش از هرچی معنویته به هم می خوره و کم کم این مسائل واسش خط قرمز می شن . یعنی اگه کسی پیشش از این حرف ها بزنه انگار که خیلی ابلهه و واقعا چیزی حالیش نیست . واقعا چیزی حالیش نیست که مثلا میاد و از نماز حرف میزنه !!

یک گروه دیگه هم هستن که از دوتایی که گفتم کمی بهترن . این گروه از لحاظ ظاهری همون مشخصات رو دارن ولی به قول حودشون یه راه دیگه ای واسه ارتباط با خدا دارن !! مثلا همین که یه روز در میون ; وقتی که به یه مشکلی برخورد کردن یاد خدا می افتن و بله ! چه فخری به بقیه می فروشن که دیدید نه نماز خوندیم نه روزه گرفتیم و خدا هم چه قدر هوامونو داشت ! اصلا میگن دین یعنی همین و کلی هم کلاس میذارن که ما خیلی معنوییم و فلان . بعد هم میان احکام مسلم خدا رو از حجاب گرفته تا زکات ( هر چند که بعید می دونم اصلا بدونن زکات چیه ! ) و نماز و ... مسخره می کنن ! و پشت پوشش آزادی از هر بحث منطقی طفره میرن !

 

بگذریم ادامه ی این بحث رو در پست ها بعدی ادامه میدن ... ان شاءالله

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:55 توسط ر.ا.ب| |

من عقیده دارم که اگر یک کار - به خصوص یک کار خوب یا دینی - رو اگر به مدت طولانی و مداوم انجام داد باید نسبت به اون احساس وظیفه کرد . یعنی اگر آدم اون کار رو انجام نده خدا یه تذکراتی به آدم می ده ! به خصوص اگه بار اول هم نباشه . به نظر من زمانی که انسان از خدا دور میشه خیلی بی دفاع می شه . کارهایی که طبق روال پیش می رفتن براش دردسر ساز می شن . بد شانسی میاره تا این که اگه کمی عاقل باشه می فهمه که مشکل از خودشه . همیشه خدا هواش رو داشت ولی حالا ...

شاید بپرسید من کسایی رو می شناسم که نه اهل خدان و نه اهل دین و نماز و... و زندگی کاملا خوبی هم دارن و کارهاشون هم رو غلطکه !  این ها کسانی هستند که به تعبیر قرآن به حیات دنیا اکتفا کردند و به اون اطمینان پیدا کردند . به خاطر همین کارشون خدا هم اون ها رو فراموش کرد همون طور که اون ها خدا رو فراموش کردن . و شاید کوچک ترین کیفرشون در آخرت این باشه که نابینا محشور می شن ( این آیه خود قرآنه از خودم نمی گم ها !!  البته اون کوچک ترین نظر خودمه ! ) .

امیدوارم خدا هممون - یا به قول نصرالله منشی نویسنده ی کلیله و دمنه - " کافَه " ی ما رو عاقبت به خیر بکنه . ان شاءالله .

همه چیز با یک تلفن شروع شد ....!

شاید اگر تلفن لعنتی کمی دیرتر - مثلا یک ساعت - زنگ می خورد آن اتفاق ها برای من نمی افتاد ! ساعت هفت و نیم بود که از حمام بیرون آمدم پدرم گفت که دوستت " رضا " زنگ زده بود . رضا یکی از دوستانم بود که در خارج از کشور زندگی می کرد و سالی دو بار به ایران می آمد . به همین دلیل من نخواستم زیاد منتظرش بگذارم و با این استدلال که هنوز نیم ساعت تا وقت مسجد و اذان مانده به او زنگ زدم  .

خلاصه به او تلفون زدم . حدود نیم ساعت از صحبت ما می گذشت و ما هنوز گرم صحبت بودیم . در یک لحظه مردد بودم که بگویم : " الآن وقته مسجده من یه ساعت دیگه بهت زنگ می زنم " یا نه . متاسفانه نگفتم و ترجیح دادم به مکالمه ام ادامه بدهم . تقریبا یک ربع بعد کارم با تلفون تمام شد .

از یک طرف برادر کوچک ترم از من خواهش کرد که با پدرم برای خرید به بیرون برویم . من هم قبول کردم و باز هم وقت نماز را عقب انداختم . نمی دانم این چه عادت بدی است که من دارم ! اگر نماز را در مسجد نخوانم در خانه خواندنش را هم به تاخیز می اندازم . سوار ماشین شدیم و به میوه فروشی نزدیک خانه مان رفتیم . هنوز ماشین را پارک نکرده بودیم که با صحنه ی عجیب و دردناکی مواجه شدیم : یک کارگر موتورسوار از کارفرمای محترم خود کتک می خورد !

دیدن این صحنه پدرم را به تحرک وادار کرد ولی من و برادرم مانعش شدیم . خلاصه بعد از این که حسابی حالمان گرفته شد برای خرید کتاب به سمت کتاب فروشی راه افتادیم .

پدرم ماشین را کنار خیابان نگه داشت تا من و برادرم پیاده شویم . خواستم در ماشین را ببندم که نمی دانم چه شد انگشت کوچکم لای در ماند !! درد شدید این اتفاق از یک طرف و اصرار من برای این که پدرم متوجه این موضوع نشود از طرف دیگر باعث شده بود تا وضعیت بغرنجی پیش بیاید . با دست دیگرم دستگیره را باز کردم و انگشت کوچک دست راستم را نجات دادم !!

در آن لحظه چون گرم بودم و هوا هم تاریک بودم متوجه نشدم چه پیش آمده است . در نور داخل مغازه بود که دیدم از انگشتم خون می آید و اول ناخن آن هم سیاه شده است .

حال چندان درستی نداشتم درد داشتم ولی نمی توانستم بروز دهم . وقتی برادرم کتاب هایش را انتخاب کرد به فروشنده گفتم : " رمان فرزند پنجم رو آوردید ؟ " و او با یک خیز به سمت قفسه ی کتاب ها کتاب را در میان کیسه های خرید گذاشت .

بالاخره به خانه بازگشتیم و من در اولین فرصت نمازم را خواندم !! با خودم عهد کردم که دیگر بین دوست و نماز اولی را انتخاب نکنم ! ( آخر یک بار دیگر هم این کار را کرده بودم ! ) .

 *                                       *                                                  *                                       *

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 17:41 توسط ر.ا.ب| |

سلام

چیزی که امروز می نویسم نه یک داستان کوتاه و نه تصورات خیال انگیز یک شاعره . چیزیه که عینا و در همین روز برای من اتفاق افتاد . روایت تکراری تضاد طبقاتی و وجود غنی و فقیر چیزی نیست که فقط تو رمان ها بشه پیداش کرد . هنوز هم میشه کسانی رو دید که در زیر فشار این طبقات له می شند و هیچ کس نیست که محض رضای خدا براشون کاری انجام بده . حتی همون کسایی که از حق امثال همون پسرها به نون و نوایی رسیدن از خریدن یک فال ناقابل خودداری می کنن . این ها شوخی نیست همون طور که این نوشته شوخی نیست و همون طور که اختلاف طبقاتی شوخی نیست .

 


گرمای هوا از یک طرف و سرعت بالای راه رفتنم از طرف دیگر باعث شده بود تا قطرات عرق سراسر بدن و عینکم را فرابگیرند . تمایل من برای رسیدن به خانه آن قدر بود که حتی دقیقه ای را هم توقف نکنم . داشتم از سربالایی پارک نیاوران  بالا می رفتم که توجهم به پسرکی فال فروش جلب شد . پسرک سعی می کرد با اصرار یک دانه از فال هایش را به دو زن میانسالی که بر روی نیمکت نشسته بودند و احتمالا انتظار بازگشت فرزندشان از کانون زبان را می کشیدند ; بفروشد . اما آن ها فال پسرک را پس دادند . حتی یک پسر جوان که به نظر می رسید آشنای همان خانم ها باشد با لحنی تمسخر آمیز و با لهجه ی کولی ها به پسرک گفت : " می خوای فالت بگیرُم ؟! " .

از کنار پسرک عبور کردم و فکرم به جای دیگری مشغول بود . اصولا فال فروش ها ; گداها ; جوراب فروش ها و... خیلی به من علاقه ای ندارند ! چون می دانند یک دانش آموز آن هم از جنس پسر ! خیلی نمی تواند گزینه ی خوبی برای صرف انرژی باشد . اما این پسر با گام های سریع به من نزدیک شد و با لحنی که بیشتر ناشی از خستگی بود تا التماس گفت : " آقا فال می خری ؟ " .

خواستم بگویم "نه " ولی دلم نیامد . گفتم اگر من هم به او جواب رد بدهم دیگر چه فرقی با آن از خود راضی های پول دار دارم ؟ برای همین با لحنی خریدارانه گفتم : " چند ؟ " . گفت " سیصد تومنی اش هم هست پونصد تومنی اش هم هست " .  اول کمی جا خوردم و قیمت فال به نظرم کمی گران آمد ولی چون تصمیم را گرفته بودم از او خواستم که یک سیصد تومانی اش را به من بدهد .

            *                                  *                                          *                               *

پسرک قد کوتاهی داشت ; صورت آفتاب سوخته و خسته ای داشت با چشمان سیاه . یک قفس و تعدادی فال هم داشت . یک پرنده ی سبز رنگ که نمی دانم طوطی بود یا مرغ عشق بر روی میله ای نشسته بود و آماده بود تا یک عدد از آن فال های سبز رنگ را بردارد .

اسکناس هزار تومانی را به پسرک دادم و با تاکید گفتم : " از اون سیصد تومنی هاش رو بده " و باز هم برای تاکید بیشتر گفتم " هفتصد تومن به من بده " . شاید دلیل این همه تاکید ترس از این بود که نکند بقیه ی پولم را به بهانه ای ندهد .

پرنده ی سبز رنگ بر روی فال ها خم شد و با منقارش یک فال را به پسرک داد و پسرک هم آن را به من .

در حالی که پسرک مشغول درآوردن پول هایش بود تا بقیه ی پول من را بدهد از فرصت استفاده کردم و پرسیدم : " چند سالته ؟ " با همان صدای خسته گفت " دوازده سال " . اصلا به قیافه اش نمی خورد که دوازده ساله باشد . کمی جرئت پیدا کردم و گفتم : " مدرسه میری ؟ " او هم در حالی که پول ها را جدا می کرد با لحنی کاملا معمولی ; گویی که دارد از وضعیت آب و هوا صحبت می کند گفت : " فعلا نه آخه باید خرج خونواده رو بدم " .

از او پرسیدم که کجا زندگی می کند و او گفت که در پارک و ... ; و بقیه ی حرفش را خورد . پرسیدم : " پس خونت کجاست ؟ " گفت " سبزوار " . حالا هفتصد تومان در دستتش بود و آن را به من داد . دیگر چیزی به ذهنم نرسید تا از او بپرسم . حتی نتوانستم بقیه ی پول را به عنوان کمک ; هدیه یا هر چیز دیگری به او بدهم . تنها سری تکان دادم و گفتم " باشه " . و رفتم .

کاغذ فال در دستم مچاله شده بود و من جرئت نداشتم که آن را بخوانم . در حین عبور از پارک دخترها و پسربچه هایی را می دیدم که رنگ پوستشان سفید بود . سفید سفید . پیراهن های آستین کوتاه و دامن های زیبایی پوشیده بودند . بعضی از آن ها چیزی دستشان بود و بعضی دیگر خود را برای پدر و مادرشان لوس می کردند و دائم بهانه می آوردند . ولی همه ی آن ها یک ویژگی مشترک داشتند : هیچ کدام خرج خانواده شان را نمی دانند .

از دیدار آن پسرک خیلی منقلب بودم . نمی دانستم دوست داشتم باز هم او را ببینم یا نه ؟ از طرفی از این پشیمان بودم که چرا حداقل یک فال پانصد تومانی نخریده ام . یک تاکسی گرفتم و سر کوچه ی خانه مان پیاده شدم . در کوچه ی نسبتا باریکی که به میدان بزرگ اطراف خانه ختم می شد کاغذ سبز رنگ فال را که در دستم مچاله شده بود صاف کردم و آن را در میان دست های لرزانم - که نمی دانم به چه علت می لرزیدند - گرفتم . تنها یک بیت از لسان الغیب بر روی کاغذ نقش بسته بود :

    " صبر باشد کلید هر مقصود             مقصود صابرین برآید زود " .

همین .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:45 توسط ر.ا.ب| |

چند روز پیش یک معمای پلیسی واقعی واسم پیش اومد . این جا می نویسم .

معمای موبایل

زنگ تفریح که خورد همگی رفتیم پایین . از جمله من و حمید و مهرداد . زنگ که خورد و اومدیم بالا وسط کلاس فیزیک حمید گفت که موبایلش که زنگ قبل گذاشته بود تو جامیز نیست . هر چی کیف خودشو کیف من رو گشت پیدا نشد که نشد . من گفتم که احتمالا کار دو نفر عقبیه چون همیشه اونا با ما به خصوص با حمید شوخی دارن و البته در کش رفتن وسایل ها تبحر خاصی دارن . حتی یه بار یه پفک رو از تو جامیز جلو چش حمید جوری کش رفته بودن که خودش هم نفهمیده بود !

خلاصه ما فکر کردیم یه خورده دیگه خودشون پس می دن اما خبری نشد . آخر سر برگشتیم گفتیم بابا موبایله بدید دیگه شوخی نداریم . اما از ما اصرار بود و از اون ها انکار . خلاصه ظهرش همه جا رو گشتیم از سطل آشغال ها گرفته تا کف سالن و... ولی نبود که نبود ! حتی با یه گوشی دیگه بهش زنگ زدیم ولی بوق آزاد میخورد و کسی جواب نمیداد .

اون روز بدون نتیجه تموم شد .

فلاش بک

جهانشاهی کسیه که جلومون میشینه و روابط خیلی خوبی با حمید و مهرداد نداره . البته نه در حد بالا ولی یه جورایی کلا همه از جهانشاهی خوششون نمیاد .

زنگی  که موبایل گم شد طبق گفته ی مبصر طبقه اون تنها کسی بود که تو کلاس بود و اتفاقا ورقه های هندسه رو که پخش می کرد میذاشت تو جامیز .

من ازش پرسیدم که موبایل رو ندید و اون هم گفت نه .

ظن همه ی بچه ها رفت به سمت جهانشاهی و بهش مشکوک شدیم . آخه هم انگیزه شو داشت و هم فرصتشو . ولی به نظر من و خیلی ها جرئتشو نداشت . چون با انجام کوچک ترین خلافی هول می کنه اما اون روز خیلی خونسرد بود .

تا این جا ماجرا شکل یه معمای پیچیده بود تا این که ...

نشانه های مشکوک

صبح روز بعد که ما مشغول بررسی رفتارهای جهانشاهی بودیم یکی از همون بچه هایی که پشت ما میشینه اومد با اصرار به من و حمید می گفت که کیف جهانشاهی رو بگردیم . هر چی گفتیم بابا اگه کار اون باشه که دوباره موبایل رو فرداش نمیاره مدرسه . گوش نمی کرد و می گفت یه بار بگردین شاید آورده باشه .

خلاصه زنگ سوم که میرفتیم نهار تو راهرو پیش جهانشاهی دست من رو کشید و گفت که من کشیک می دم تو برو کیفش رو بگرد . خلاصه با اصرار من رو راضی کرد . من رفتم تو کلاس و زیپ بزرگ کیف جهانشاهی رو بازکردم . هنوز دو تا کتاب رو تکون نداده بودم که یهو اون پسره اومد گفت جهانشاهی اومد . فرصت نکردم زیپ رو ببندم و سریع رفتم سراغ کیف خودم که یعنی دنبال یه چیزیم . اومد و زیپ باز کیفش رو دید . قضیه رو فهمید . به من گفت که بیا کیفیم رو بگرد و چند بار هم گفت . ولی من خودم رو زدم به کوپه علی چب و رفتم .

و موبایل پیدا می شود ...

زنگ آخر جهانشاهی بهم گفت که اصلا از من توقع نداشت و باز هم من خودم رو زدم به کوچه علی چپ . به من و حمید و مهرداد گفت که بریم دفتر سرایی مسئول پایه کارمون داره . هر چی گفتیم چی کار نگفت و بزور ما رو برد .

تو دفتر دیدیم موبایل دست مسئول پایست . جهانشاهی گفت که همون زنگی که من تو کلاس بودم و کیفشو می گشتیم بعد از رفتن من فهمیده که موبایل تو زیپ جلویی کیف ( نه زیپ بزرگه که من گشتم ) قرار داره و زیپ هم همینجوری بازه . می گه کیف رو در همون حالت بردم دفتر سرایی و بهش نشون دادم . الآن این هم موبایلت .

بالاخره کار که بود ؟؟

با کنار هم گذاشتن شواهد و مدارک میشه نتیجه گیری هایی کرد :

اگه کار جهانشاهی بود و می خواست که موبایل رو پس بده برای پس دادن راه های خیلی بهتری بود . مثلا به جای این که موبایل رو بذاره تو کیف خودش می تونست خیلی راحت اون رو بذاره تو جامیز مون و دیگه همه رو به خودش مشکوک نکنه پس چرا باید موبایل رو تو کیف خودش بذاره و مظلوم نمایی کنه ؟

به نظر من احتمالا کار پشتیاس چون اون ها همون روزی که موبایل رو دزدیدن الکی گفتن که موبایل ما رو هم دزدیدن و آخر سر هم گفتن که شوخی کردیم ما اصلا موبایل نیاوردیم ! خنده های مشکوک داشتن و دائم ما رو به این که بهشون تهمت میزنیم متهم می کردن .

اصرار اون پسره واسه گشتن کیف جهانشاهی هم مزید بر علت بود . اون پسره احتمالا موبایل رو یه جوری تو کیف جهانشاهی گذاشته به خصوص این که تو زیپ جلویی و دم دستش بود . میخواسته که من گوشی رو پیدا کنم و بگم که کار جهانشاهیه .

اگر چه نتیجه گیری هایی شد اما می خوام نظر شما رو هم در مورد دزد بدونم .

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:48 توسط ر.ا.ب| |

اجازه بدید  یه توصیف نسبتا کوتاه از پارک نیاورون داشته باشم .

این ها اتفاقاتی بود که امروز واقعا واسه من افتاد ! خودتون قضاوت کنید !

" سه راهی اقدسیه رو که رد کردم . داشتم از جلوی دو سه تا رستورانی که بر خیابون بود و معمولا پاتوق دختر پسرای جوون بود رد می شدم که مثل همیشه سه تا گدا رو دیدم . یکیشون که پای ثابت اون جاست یه پیرزنه به بزرگیه یه کامیونت ! که قیافش داد میزنه معتاده . اون دو نفر دیگه دو تا پسر حدودا ۱۳ - ۱۴ ساله بودن که داشتن آدامس و چسب زخم رو تو دستشون می فروختن . البته فروختن که نه به زور و التماس جلوی زن هایی که واسه خرید میومدن سبز می شدن و اون ها رو وادار به خرید می کردن . البته بیشتر اوقات این زن ها بودن که موفق میشدن !

من داشتم پشت سر یه خانم قد بلند چادری حرکت می کردم که یکی از اینا جلوش سبز شد . نمیدونم چجوری بهش التماس کرد که آخر سر جیغ خانمو رو درآورد !! و صد البته که در این مصاف هیچ چیزی از اون دو پسر خریده نشد !

کمی جلوتر رفتم و وارد پارک شدم . همین که چند تا پله را بالا نرفته بودم یه منظره ی جالب نظرم رو جلب کرد : یه آقای حدودا سی ساله در حالی که در یکی از شلوغ ترین مسیرهای پارک نشسته بود و یه دستش موبایل بود داشت به زبون کره ای یا چینی حرف میزد ( البته من حدس میزنم چینی باشه چون سفارتشون رو همون نزدیکی میسازن ) . تا این جاش که مشکلی نداشت اما از این جا به بعدش رو گوش کنین : یه دختر هم وطنش هم به فاصله ی ده سانتی متر ازش وایستاده بود و ایشون در ملاء عام دستشون رو به دور کمر و باسن ایشون میمالوندن ! و دختر خانم محترم هم همینجور باسنشون رو چپ و راست می کردن !!  این جور صحنه ها تو پارک نیاوران خیلی غیر عادی نیست ولی اگه چنین کارایی هم صورت بگیره لااقل دو طرف میرن یه جای خلوت نه این که در حضور همه . احتمالا برادر محترم چینی این جا رو با لاس وگاس اشتباه گرفته بودن !!

بعد از چند دقیقه بهت و حیرت به مسیرم ادامه دادم و امیدوارم که تا الآن اتفاق خاصی نیفتاده باشه ! داشتم استخری رو که در حال تعمیره رد کردم که یک دفعه یک گله دختر به صورت گروه های چهار و پنج تایی با موهایی آشفته و سر و صدایی بلند ( ! ) در حال عبورن و از اون جایی که طبق قانون سوم نیوتون هر عملی یک عکس العملی داره چندین پسر محترم از سنین دوم دبستان گرفته تا ۱۷ - ۱۸ پشت سرشون در حال حرکت بودن . یکی شون خیلی نظرم رو جلب کرد : یه پسر تقریبا ۱۵ - ۱۶ ساله با قد حدود ۱۷۰ با یه شلوار جین شیش جیب گشاد که ازش راحت هفت هشت تا زنجیر آویزون بود با یه تی شرت تنگ و موهایی تیغ تیغی درست مثل کارتون سونیک مشغول تعقیب دخترهای محترم بود . قطر بازوهاش کمی از انگشت یک انسان عادی بزرگتر بود و ضخامت پاهاش هم کمی از بازوهاش !

اون جا رو هم رد کردم  و هنوز در فکر اتفاق قبل بودم که دیدم یک خانوم حدودا سی ساله با موهای بلوندی که رو دور و بر صورتش ریخته بود و ناخن های لاک زده و چهره ای که آدم رو یاد آدم بدای فیلم ها می نداخت رو نیمکت نشسته و همینجوری در حالی که به یه سیگار پک میزنه با دوستش ( که دست کمی از خودش نداشت ! ) به زوجی که رو نیمکت پایین دستی شون نشسته بودن نگاه می کردن . چنان با ولع نگاه می کردن که من فکر کردم الآن یه بلایی سر اونا میارن !! مطمئن بودم که اگه یه خورده پیگیر بشم صحنه های جالب تری هم می بینم ولی از اون جایی که به اندازه ی کافی دیده بودم دیگه بی خیال شدم ! و مثل یک پسر خوب سرم رو انداختم پایین و برگشتم خونه .  "

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 18:27 توسط ر.ا.ب| |


Design By : Night Skin